حرکت کردیم پدرم صبح رفته بود
سوار اتوبوس که شدیم اولش کنار مادرم نشسته بودم
بعد دیدم خانومی که صندلی روبرویی ما نشسته بود
یه جوری بود ..خیلی وضع ناجوری داشت
انگار که فلج گردن باشه سرش همیشه رو به پایین بود
انگار نمیتونست سرش و تکون بده....ای خدا
یعنی واقعا نمیشد تحمل کرد یه همچین ادمی یه ساعت روبروی
آدم بشینه باور کنید آدم حالش بد میشه...ااه
من بلند شدم و جام و عوض کردم نتونستم تحملش کنم
حالم بد میشد خودم کم غم و غصه دارم ...
رفتم جلوتر پیش یه زن میانسال نشستم..
از وقتی نشستم دیدم این زن از سر تا به پا داره منو
ورانداز میکنه
هه
مثل ندید بدید ها حتی النگوهای دستم و هم داشت نگاه میکرد
بعد شروع کرد به حرف زدن گفت نامزدی؟
گفتم : نه !
صداش هم یه جوری بود که حرفاش و به سختی متوجه میشدم
گفت: چقدر درس خوندی؟
گفتم : لیسانس
گفت: چند تا خواهر برادرین؟
که گفتم : دو تا برادر دارم ، خواهر ندارم...که دیگه این زن
پاپیچ ما شد...هه
گفت که یه پسر داره فوق لیسانس داره واسش زن پیدا میکنه
و گفت که پسرم مثل تو قدش بلنده خیلی خوشگله
خیلی عاقل و باشعوره و کلی تعریف از پسر خودش
گفت : پسرم گفته یه دختر موقر و متین با سواد حداقل لیسانس
که خوشگل و قد بلند هم باشه.....
نهایتش...
گفت : که حاضری بیای تو روستا زندگی کنی؟

هه
گفتم : نمیدونم حاج خانم
ازم پرسید سنت چقدره؟
گفتم :28 ( یه سال خودم و کوچک کردم
)
گفتم پسر تو چن سالشه ؟
گفت : 27
گفتم : حاج خانم من بزرگترم
( اصلا خوشم نمیاد با یکی کوچکتر از خودم حتی
آشنایی مختصر هم داشته باشم چه برسه به ازدواج! )
گفت : سن و سال که مهم نیست
این حرفش خیلی روشنفکرانه بود ولی من اصلا قبولش ندارم
به نظر من سن و سال مهمه

....
خلاصه که شماره مادرم و ازم گرفت
همش اصرار میکرد که بنویس بده

ولی خب اینا نمیدونن من قبلا ازدواج کردم
خب بدونن تازه دلشون هم بخواد ! من که نمیرم تو روستا زندگی کنم
تازه با یکی کوچکتر از خودم
زنیکه احمق به من میگه شماره خودت و بده
بدم به پسرم باهاش حرف بزن ببین چه طوره خوشت میاد..
آخه احمق مگه من پسر تو رو دیدم که بخوام باهاش
حرف بزنم ؟!
شماره مادرم و دادم اونم بنا به دلایلی که ذکرش نمیکنم

وگرنه من راضی به چنین ازدواج هایی نیستم
زندگی توی روستا ؟!
هه
من تا حالا آب تو دلم تکون نخورده
من آرزوهای بلند بالایی واسه ایندم دارم
که اول و آخرش شوهر سرمایه دار و پولداره

برادر بزرگم امشب شیفت بود زن و بچش هم
خونه مادرش بودن
انصافا برادر بزرگم رو پای خودش ه و اذیت و
آزاری واسه ما نداره ولی امان صد امان از این برادر وسطی
که یه امشب و هم امون نداد و سر و کلشون پیدا شد
بی فرهنگ بی ادب
از دستشون فرار کردیم اومدیم اینجا
اینجا هم راحتمون نذاشتن
به خدا دیگه از دستشون خسته ایم
همش رنج و زحمت و اذیت واه واه برن گم شن
زنش که کمکی نمیکنه بچه هاش هم عین عزرائیل
جون آدم و بالا میارن
خاک تو سر احمقشون

ما را در سایت دسر پزی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 87